۰
نویسنده باید درامنیت اقتصادی باشد
دوروتی پارکر (۱۹۶۷-۱۸۹۳) از برجسته‌ترین نویسنده‌های قرن بیستم آمریکا است. او را بیشتر به خاطر شعرها و داستان‌های کوتاه طنزآمیز و انتقادی‌اش می‌شناسند. او در کنار نویسنده‌هایی چون رابرت بنچلی، ادنا فربر، جرج کافمن و دیگران، عضو میزگرد مشهوری به نام الگُنکوین بود که در سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۹ در هتل الگنکوین دور هم جمع می‌شدند و در مورد مسائل ادبی اظهارنظر می‌کردند.
Share/Save/Bookmark
سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ ۲۲:۳۰
نویسنده باید درامنیت اقتصادی باشد
به گزارش امروزنامه، پارکر کارش را با نوشتن در مجلات دهه بیست شروع کرد و بعدها به طور مستمر در نیویورکر قلم زد و در کنار آن به‌عنوان یک فعال حقوق زن نیز فعالیت داشت که به دلیل همین فعالیت‌هایش در «فهرست سیاه هالیوود» که شامل نویسنده‌ها و بازیگران مشهور آمریکایی می‌شد قرار گرفت. او دوبار نیز برای اسکار نامزد شد، و فیلمی نیز از زندگی او تحت‌عنوان «خانم پارکر و محفل شرور» در سال ۱۹۹۴ ساخته شد. پارکر برای داستان‌هایش در سال ۱۹۲۹ جایزه اُ. هنری را دریافت کرد. از پارکر داستان‌های پراکنده‌ای طی این‌ سال‌ها در مجموعه‌های مختلف ایرانی آمده که برخی از مهم‌ترین‌هایشان عبارت است از: «اگر یک مرد را بکُشم، دو مرد را کشته‌ام»، «الفبای تقلب» و «عطر پنهان در باد». اما از کتاب‌های مستقلی که از پارکر ترجمه شده می‌توان به کتاب‌های «نیویورک به دیترویت» (ترجمه شراره صدیق، نشر کتاب پارسه) و «مرخصی عاشقانه» (ترجمه مرضیه خسروی، نسر روزگار نو) اشاره کرد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی پاریس‌ریویو است با دوروتی پارکر که در سال ۱۹۵۶ انجام شده است.
اولین کار شما در مجله وگ بود. چطور در آنجا استخدام شدید و چرا؟
بعد از مرگ پدرم هیچ پولی نداشتم. همانطور که پیداست با این شرایط باید کار می‌کردم و آقای کرونینگ شیلد برای یک نوشته کوتاه دوازده دلار به من پرداخت کرد و بعد از آن هم هفته‌ای ده دلار به من بابت کار در آن مجله می‌داد. من در یک پانسیون شبانه‌روزی در خیابان 103 در برادوی زندگی می‌کردم. هفته‌ای هشت دلار برای اتاق و دو وعده غذا یعنی صبحانه و شام پرداخت می‌کردم. تورن اسمیت هم آنجا بود و البته چند مرد دیگر. ما بعدازظهرها در اتاق نشیمن می‌نشستیم و با هم گپ می‌زدیم. پول نداشتیم اما خدا با ما بود و ما شاد بودیم.
شما در دفتر نشریه چه‌کار می‌کردید؟
من برای تصاویر شرح و متن می‌نوشتم. مثلا «این لباس صورتی کوتاه باعث برنده‌شدن شما می‌شود.» یا یک چنین چیزهایی. خنده‌دار بودند اما آنها تنها زنان ساده‌ای بودند که در مجله کار می‌کردند. اصلا هم شیک و پیک به نظر نمی‌رسیدند. اما شاید بشود گفت بهترین زنانی که من تابه‌حال دیده‌ام.
بعد به مجله ونیتی‌فر رفتید. چه مدت در این مجله بودید؟
چهار سال. من مدرک درام را از پی. جی. وودهاوس گرفتم و در همان زمان هم سه نمایشنامه را تائید کردم که نتیجه آن اخراج من شد.
بعد از بیرون‌آمدن از ونیتی‌فر کجا رفتید؟
آقای شروود یک کارشناس برای سینمای قدیمی می‌خواست و آقای بنچلی بررسی‌های درام آن را انجام داده بود. من و او دفتر بسیار کوچکی داشتیم که در همان‌جا به کار مشغول شدیم و همین موضوع باعث نزدیکی ما شد. یک آدرس الکترونیکی هم ترتیب دادیم، اما هیچ‌کس هیچ‌چیزی برای ما ارسال نمی‌کرد. این موضوع مال خیلی وقت پیش‌ها بود، اصلا شک دارم که کسی آن زمان این چنین کارها را می‌شناخت.
این خیلی معمول است که نویسندگان در دهه بیست باهم ارتباط زیادی داشتند. برای مثال میزگرد‌هایی که در الگنکوین ترتیب داده می‌شد.
من خیلی در این وادی‌ها نبودم. این کارها پول زیادی می‌خواست که من نداشتم. مثلا یادم است که جرج اس. کافمن زیاد از این کارها می‌کرد. فکر می‌کنم که این کارها بیشتر خنده‌دار بود. آقای شروود و بنچلی یک زمانی که جیبشان پر پول بود زیاد از این کارها می‌کردند. مثلا یکی از کسانی را که آوردند فرانکلین آدام بود که یک ستون برای آنهایی که داستان‌اولی بودند ترتیب داده بود و آقای هارولد راس که یکی از سردبیران نیویورک‌تایمز بود. او یک دیوانه تمام‌عیار بود و من نمی‌دانستم که او چه مرد بزرگی است. سر نترسی داشت. زیر یکی از مقاله‌های آقای بنچلی نوشته بود شما که هستید و آقای بنچلی هم برایش نوشته بود که بهتر است پایت را از گلیمت درازتر نکنی. یکی از کله‌گنده‌هایی که به میزگرد آمده بود آقای هیوود براون بود.
چه چیزی در دهه بیست وجود داشت که مردم بیشتر از آن الهام می‌گرفتند، مثل خود شما و براوون؟
به قول گرترود آستین، ما نسلی هستیم که بیشتر از همه آسیب دیدیم. به قول او «ما نسل از دست‌رفته هستیم.» همه مردم تا حدودی این را می‌دانند، ما یک‌جورهایی گمشده هستیم. شاید همین احساس باعث شد که ناگهان تصمیم بگیریم عوض شویم یا بی‌مسئولیتی‌ها را فراموش کنیم و به کناری بگذاریم. اما نباید فراموش کرد که مردم در دهه بیست شکست‌های زیادی خوردند. اسکات فیتزجرالد و امثال او در همان دوره با تمام تلاش و سماجتشان، تمام وقت کار می‌کردند.
می‌شود ‌کمی در مورد این نگرش «نسل گمشده» صحبت کنید؟ این موضوع به‌شخصه روی کار شما تاثیرگذار بوده است؟
اشتباهات آن دوره من احمقانه بود. اما به‌هرحال اتفاق افتاده بود. دهه بیست بود و ما باید باهوش می‌بودیم و این شدنی نبود. می‌خواستم خوب و بی‌نظیر باشم اما این وحشتناک بود. باید احساسات بیشتری به خرج می‌دادم.
و در این مدت شما شعر نوشتید؟
تک‌بیتی‌هایی را نوشتم. نمی‌توانم به‌شان شعر بگویم. مثل همان کاری که خیلی‌ها می‌کنند. من خیلی از ادنا ویسنت میلی تاثیر می‌گرفتم. احساس ناخوشایند یأس در من نفوذ کرده بود. تک‌بیتی‌هایم چندان خوب نبودند. درواقع افتضاح بودند، مثل تمام چیزهایی که اول شیک و خوب به نظر می‌آیند و بعد گندشان درمی‌آید. این را فهمیدم که هیچ چیزی در حال بهترشدن نیست اما هیچ‌کس متوجه این ژست من نشده بود.
فکر نمی‌کنید که نوشتن همین تک‌بیتی‌هایی که به نظر خودتان وحشتناک بوده، برایتان سودمند واقع شد؟
فرانکلین آدام یک‌بار به من یک کتاب تک‌بیتی‌های فرانسوی داد و گفت که از روش و اسلوب این یاد بگیر و روی آن مطالعه کن. با این کار می‌توانم دقتم را در این زمینه بیشتر بکنم. کسانی که اینها را می‌خوانند دقت خود را بیشتر می‌کنند و همان موقع بود که من فهمیدم چیزی که در کارم کم داشتم دقت و تمرکز بوده است.
چه زمانی شروع کردید به نوشتن؟
به نظر من، یعنی آنطور که خودم فکر می‌کنم وقتی که شروع کردم به نوشتن، یکی از بدترین‌ها و افتضاح‌ترین‌ها بودم. بعد از آن به کلیسایی در نیویورک رفتم؛ همان‌جایی که تا حدودی به دیگران الهام برای نوشتن می‌دهند اما آنها چطورنوشتن را یادت نمی‌دهند، باید هر چه داری از خودت داشته باشی. باید همه‌چیز را در خودت پیدا کنی. در همان کلاس، ما یک کتاب درسی داشتیم که به معرفی آدم‌های مشهور می‌پرداخت و نمونه‌هایی از نوشته‌های آنها را آورده بود. ما نمی‌توانستیم چارلز دیکنز بخوانیم، انگار برایمان عجیب بود. اما من کتاب‌های او و ویلیام تکری را خواندم. من زنی هستم که همیشه کتاب‌های چارلز رید نویسنده کتاب «آتشکده» را می‌خواند و این را خودم هم می‌دانستم. بودن در آن کلیسا به من برای بودن در دنیای بیرون هم خیلی کمک کرد؛ طرز گرفتن مداد و خودکار را. هنوز هم بوی روغن لباس راهبه‌ها و آن پارچه‌های چروک‌خورده را به یاد دارم. درنهایت هم به خاطر چیزهای جزئی از آنجا بیرون آمدم، اما خب راستش خیلی چیزها را یاد گرفتم، مفهوم احیای خود و خلوص نیت را.
آیا از آن سال‌ها چیزی در داستان‌هایتان ترسیم کرده‌اید؟
همه نویسندگان از دوران کودکی خود نوشته‌اند. حس می‌کنم خدای مهربان وقتی که من از کودکی خودم می‌نوشتم در کنار من نشسته است.
منبع اصلی و انگیزه‌تان برای کار چیست؟
احتیاج به پول عزیزم.
و علاوه بر آن؟
نوشتن از کسانی که شما از آنها نفرت دارید کار آسانی است. همانطور که نقد یک بازی بد و یک کتاب بد آسان است.
ایده رمان «بلوند بزرگ»تان را از کجا آوردید؟
من خانمی را می‌شناختم، همان خانمی که به نظرم به جهنم رفت. هدفم در این کتاب تنها نوشتن آن چیزی بود که حس شده و دیده شده بود. این کتاب را تقدیم می‌کنم به تمام کسانی که فانتزی می‌نویسند.
این نشان می‌دهد شما احترام زیادی برای خانم‌هایی که پیگیر کارهایتان هستند قائل‌اید و نه فقط برای خانم‌های نویسنده.
حرفه‌ای‌بودن معنایش این نیست. به قول فرانک نوریس (نویسنده آمریکایی) باید متنی را نوشت که سرگرم‌کننده باشد و همه را تحت‌تاثیر قرار بدهد. من حتی به صدای سوت ماشین تحریرم هم اهمیت می‌دهم و آن را می‌شنوم. مثلا نویسنده‌ای مثل فلوبر سه روز تمام وقت می‌گذارد برای پیداکردن تنها یک کلمه. من یک فمینیست به تمام‌عیار هستم و برای همنوع خودم احترام زیادی قائل هستم و هرگز فراموش نمی‌کنم که وقتی تازه به این شهر که حتی برای بوفالوها هم امن نبود آمدم برای داشتن حقوق برابر خانم‌ها تلاش کردم. اما در حال توانستیم خودمان را بالا بکشیم و در حال حاضر نویسندگان زن خیلی خوبی هم داریم.
شما از شهرت خوبی برخوردار هستید. آیا این موضوع با اینکه شما یک نویسنده جدی هستید و البته طرز فکرتان تداخلی دارد؟
اصلا دلم نمی‌خواهد که به‌عنوان یک طنزنویس طبقه‌بندی شوم. این باعث می‌شود که احساس گناه بکنم چون هرگز یک نویسنده طنزنویس خوب نبوده‌ام. من واقعا نمی‌توانم این کار را به خوبی انجام بدهم. وقتی به من زنگ زدند و خواستند در این مورد از من سوال کنند واقعا احساس خوبی نداشتم. من یک نویسنده جدی هستم و البته که افکار خودم را دارم.
نظرتان راجع به هجونامه‌ و طنز چیست؟
آه، طنز. خب این موضوعی کاملا جداست. طنز مقوله بزرگی است. اگر واقعا من هم جزو طنز‌نویس‌ها محسوب شوم واقعا دیگر نمی‌توانم زندگی کنم. طنزنویس‌هایی که من مدنظر دارم در قرون دیگری زندگی می‌کردند. افرادی که ما امروزه می‌شناسیم همه اهل تئاتر هستند، کسانی هستند که مباحث جالبی را در قالب‌های جالبی بیان می‌کنند مثل جورج اس. کافمن. نویسنده باید خودش را در زمان نشان بدهد. خیلی از کسانی که این روزها در روزنامه‌ها می‌نویسند طنز نمی‌نویسند و بیشتر خسته‌کننده هستند. یک طنز موفق باید خیلی خوب باشد.
نظرتان در مورد طنزنویس‌های معاصر چیست؟ فکر می‌کنید همانطور که شما در مورد طنز فکر می‌کنید، آنها هم فکر می‌کنند؟
شما به یک سنی می‌رسید که تنها نویسندگان کهنه‌کار برایتان خنده‌دار هستند. من امروز که نوشته‌های بیست سال پیشم را که اصلا برایم جالب نبودند می‌خوانم، خنده‌ام می‌گیرد. من بیست سال تمام اصلا خنده‌دار نبودم. گرچه الان دیگر اصلا طبع شوخ‌طبعی هم ندارم. مثلا من شوخ‌طبعی سیدنی پرلمن (فیلمنامه‌نویس و نویسنده آمریکایی) را قبول دارم. گرچه او هم حالا خیلی خسته‌ شده است.
چرا فکر می‌کنید که به وجود یک طنزنویس نیازی نیست؟
راستش این مساله بیشتر عرضه و تقاضا است. اگر ما نیاز داشته باشیم آنها هم خواهند بود. اصلا نمی‌شود طنزپردازان جدید را شناخت. راستش آنها بیشتر در مورد موضوعات مهم می‌نویسند نه شبیه به چیزهایی که رابرت بنچلی یا جیمز تربر می‌نوشتند. نوشته‌های این دو نفر به خوبی شناخته شده و خوانده شده بود. گرچه من از بعضی از کلماتشان متنفر بودم، اما آنها روی نوشته‌هایشان کار کرده بودند. هر دوی آنها دیدگاه‌هایی برای بیان‌کردن داشتند و این برای یک نوشته خوب مهم است. این با کاری که پدی چایفسکی می‌کرد خیلی فرق داشت. او فقط خطوط را ترسیم می‌کرد و کلیفورد اُدِتس که نه‌تنها می‌بیند، بلکه یک دیدگاه هم دارد. نویسنده باید نسبت به محیط پیرامون خودش آگاه باشد. کارسون مک‌کالر نویسنده خوبی است یا حداقل بوده است. اما در حال حاضر از زندگی خارج شده و نمی‌تواند مثل آن روزها در اوج بنویسد. از روی دمدمی‌مزاجی می‌نویسد. شخصیت‌های او همه یک چیز بی‌تناسبی دارند.
صحبت از چایفسکی و مک‌کالر شد، شما خودتان ترجیح می‌دهید بیشتر از هم‌نسلانتان بخوانید یا نویسندگان معاصر؟
باید بگویم که خدارا شکر خیلی از نویسندگان امروز ما توانایی تطابق خودشان با زمان حال را دارند. کتاب «برهنه‌ها و مرده‌ها»ی نورمن میلر یک کتاب بسیار خوب است. و من فکر می‌کنم که کتاب «بخواب در تاریکی» ویلیام استایرن یک کتاب فوق‌العاده است. شروعش قلب شما را برانگیخته می‌کند و فرومی‌ریزد. اما برای خیلی از خوانندگان مثل من برگشتن به گذشته خیلی راحت‌تر است. همانطور که سنت بالاتر می‌رود بازگشت به گذشته هم آسان‌تر می‌شود مثلا من خودم ده دوازده بار به دورانی که در ونیتی‌فر کار می‌کردم برگشتم. من داستان‌های شرلوک هولمز را بی‌نهایت دوست دارم. زندگی من خیلی بی‌روح است و او بسیار شسته‌رفته.
شما داستان‌هایتان را چطور می‌نویسید؟ آیا اول پیش‌نویس دارید و بعد آنها را سروسامان می‌دهید یا نه؟
برای شش ماه طول می‌کشد تا یک داستان ساخته شود. من جمله‌ها را کلمه‌‌به‌کلمه بدون هیچ پیش‌نویسی می‌نویسم. نمی‌توانم پنج کلمه بنویسم و هفت‌بار تغییرش بدهم.
شخصیت‌ها را چگونه نامگذاری می‌کنید؟
از روی دفاتر تلفن و ستون‌های اطفای حریق.
آیا برای این کار دفترچه‌ای دارید؟
همیشه سعی کرده‌ام که یکی داشته باشم اما متاسفانه همیشه فراموش می‌کنم که این چیزهای لعنتی را کجا می‌گذارم. همیشه با خودم می‌گویم که فردا یکی تهیه می‌کنم.
چگونه داستان را روی کاغذ پیاده می‌کنید؟
اول همه را دست‌نویسی می‌کنم که متاسفانه همه را هم از دست می‌دهم. از دو انگشتم در ماشین تحریر استفاده می‌کنم. من در مورد ماشین تایپ چیزهای خیلی کمی می‌دانم.
کار روی نمایش چطور است؟
کارکردن روی نمایشنامه را از هر چیزی بیشتر دوست دارم. اولین شب اجرای آن همیشه هیجان‌انگیزترین چیز در جهان است. واقعا بی‌نظیر است که نوشته‌هایت را از زبان کسی بشنوی.
نظرتان در مورد نوشتن رمان چیست؟
از خدا می‌خواهم که بتوانم یک‌بار این کار را به خوبی انجام بدهم اما اعصابش را ندارم.
و داستان‌های کوتاه چطور؟
من سعی می‌کنم داستان‌هایی بنویسم که بیشتر حالت روایت‌گونه داشته باشد. هرچند داستان‌های گذشته من، خودشان بیانگر خودشان هستند، آن‌طور که مردم می‌گویند. من ذهن بصری‌ای ندارم و همه‌چیز را می‌شنوم. اما عادت دارم که مدام بگویم این چه گفت، آن چه گفت.
شما فکر می‌کنید که امنیت اقتصادی می‌تواند به یک نویسنده کمک بکند؟
بله، شما تا در امنیت اقتصادی نباشید نمی‌توانید کاری را به نحو احسن انجام بدهید. آدم‌های دهه بیست خوب می‌نوشتند و خوب زندگی می‌کردند؛ چون راحتی و آرامش داشتند. آنها قادر بودند داستان‌ها و رمان‌های خوب بنویسند و با پول آن مدت‌ها زندگی خوبی داشته باشند. به نظر من این دوتا می‌توانند در کنار هم کامل باشند: ایده‌های خوب و پول. من از آدم‌های خیلی ثروتمند متنفرم، اما داشتن پول به اندازه کافی خوب است.
منبع : روزنامه آرمان
کد مطلب : ۳۲۲۶۵


"المیزان"، نه تنها کتاب قرن، بلکه کتاب دهر است ...

آیت الله علامه سید محمدحسین طباطبایی

پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
"المیزان"، نه تنها کتاب قرن، بلکه کتاب دهر است ...

برای صید مروارید باید خطر کرد

کاظم چلیپا

پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
برای صید مروارید باید خطر کرد

خودم بيشتر از همه از خودم اشتباه گرفتم!

علامه سيدمحمدحسين طباطبايي

سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶
خودم بيشتر از همه از خودم اشتباه گرفتم!

پدری که هنوز مخالفانی دارد

نیما یوشیج

يکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
پدری که هنوز مخالفانی دارد

رشته هاي نامرئي

سلما لاگرلوف

شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶
رشته هاي نامرئي

مولوي قرن بيستم

اقبال لاهوري

سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶
مولوي قرن بيستم

«خنده و فر اموشی » در زادگاه نویسنده

میلان کوندرا

دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
«خنده و فر اموشی » در زادگاه نویسنده

مسافر بي توشه

ژان آنوي

يکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
مسافر بي توشه

علامه طباطبایی اثر مستقلی در فلسفه سیاسی دارد/مقاله ولایت و زعامت

حجت الاسلام والمسلمین احمدرضا یزدانی مقدم

شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶
علامه طباطبایی اثر مستقلی در فلسفه سیاسی دارد/مقاله ولایت و زعامت

اسرار محبوبيت نابغه ديوانه

محسن آزموده

پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶
اسرار محبوبيت نابغه ديوانه

بازنده اي درون تاريخ ايران

محسن آزموده

پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶
بازنده اي درون تاريخ ايران