۰
نگاهي به فراز و فرودهاي استعداديابي از نيما تا ما
«شعر جوان» در دوران مدرن
«شعر جوان» در دوران مدرن، به معناي شعري از شاعران جوان نيست بلکه بايد خصوصيات ديگري هم داشته باشد مثل تازگي، متمايز بودن، افق فکري نو و البته از همه مهم تر تاثيرگذاري بر شعر زمانه و حتي بعد از خود...
Share/Save/Bookmark
يکشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۴۴
«شعر جوان» در دوران مدرن
به گزارش امروزنامه، «شعر جوان» در دوران مدرن، به معناي شعري از شاعران جوان نيست بلکه بايد خصوصيات ديگري هم داشته باشد مثل تازگي، متمايز بودن، افق فکري نو و البته از همه مهم تر تاثيرگذاري بر شعر زمانه و حتي بعد از خود؛ با چنين تعريفي، حتي لازم نيست که شاعري در سنين جواني خود باشد تا مشمول تعريف «شعر جوان» شود، فقط کافي است که ظهور و پذيرش شعر او در جامعه موکول به شهرتش در حوزه هاي ديگر ادبي- هنري يا حتي ورزش، سياست يا پزشکي نباشد يعني پيش از ارائه شعر متمايزش، در ديگرحوزه ها ستاره نباشد تا از آن ها، به عنوان اسپانسر شعرش استفاده کند! با اين اوصاف، بسياري از شاعرانِ حتي جوان که شعرشان گاه مشمول ويژگي هاي فوق هم هستند اما ستاره موسيقي يا سينمايند، شعرشان «شعر جوان» نيست همچنان که نمي توان شعر عباس کيارستمي را در اين تعريف گنجاند يا حتي شعر ترانه سرايان يا تصنيف سراياني را که نه شعر با زبان شکسته، که «ترانه» يا «تصنيف» براي موسيقي نوشته اند و طبيعتاً، هم مشهورند هم محبوب اما جنس کارشان از نوع ديگر است.
    
    نيم نگاه
    
    هنگامي که «افسانه» ي نيما در «قرن بيستم» عشقي منتشر شد، او شاعري بود 25 ساله و اگر حمايت دو غزلسراي نامي آن دوره يعني ميرزاده عشقي و نظام وفا نبود، هيچ امکاني براي ظهور نمي يافت، چه رسد به ثبوت! البته عشقي و وفا نيز جوان بودند اولي سه سال بزرگ تر از نيما بود و دومي 10 سال، با اين همه شهرت شان توانست سدي شود مقابل توفاني که عليه نيما برخاسته بود.
   
    شهريار به عنوان محبوب ترين شاعر کلاسيک گوي قرن حاضر هجري، نخستين دفتر شعرش را در 1310 منتشر کرد که سه تن به عنوان حاميان معنوي وي بر اين دفتر مقدمه نوشتند: ملک الشعراي بهار، سعيد نفيسي و پژمان بختياري. اگر حمايت بهار و بختياري نبود، شهريار جوان به هيچ وجه نمي توانست مقابل «بزرگ سالاري» و «پدرسالاري» محافل ادبي روزگار خود دوام آورد.
    
     آنچه واقعيت است، اين است که حتي شاعران جوان مخالف نيما چون فريدون توللي و دکتر خانلري، در معرفي نيما به جامعه ادبي، نقشي بيش از خودِ وي داشتند! ديگر شاگردان بلاواسط يا با واسطي چون فروغ فرخزاد و نادر نادرپور که جاي خود دارند. در واقع مخالفت هاي نيما با توللي و خانلري بود که نامش را چه در دوره تسلط رسانه اي حزب توده و چه پس از کودتا، در رسانه ها زنده نگه داشت.
    
     پشتيباني از شعر جوان توسط شاگردان نيما، فقط يک استثنا داشت که مشمول کهن سرايان جوان بود و پيروان نيما ايشان را در چارچوب «بازگشت ادبي» مي سنجيدند و اگر غزل هاي شهريار و سايه و اخوان را «تحمل» مي کردند به دليل نوآوري هاي مضموني و اغلب «اين زماني» ايشان و بيشتر هم به دليل حمايت ايشان از نيما و دستاوردهايش بود.
    
     منوچهر آتشي که خود شاعري بي پشتوانه بود در بدو ظهورش و سال ها پشت درِ بسته نشريه اي تهراني، کارهايش در صفحه پاسخ به خوانندگان منتشر مي شد[صفحه اي که مسئول ادبي اش نصرت رحماني بود!]، خود به حامي شاعران جواني بدل شد که در آغاز دهه 50، از استعدادي شگفت برخوردار بودند همچون هوشنگ چالنگي، هرمز علي پور و سيد علي صالحي.
    
     در واقع، چه چهره هاي غزل نو همچون طبايي، پدرام، منزوي، بهمني و رجب زاده و چه چهره هاي شعر جوان حوزه، چندان از پشتوانه استعداديابي نسل پيش از خود برخوردار نشدند. سيد حسن حسيني از چنين پشتوانه اي بي بهره بود و حمايت مستمراميري فيروزکوهي از محمدرضا محمدي نيکو نيز چندان نپاييد چرا که وي در سال 63 درگذشت.قيصر امين پور هم اگر از حمايت دکتر شفيعي کدکني برخوردار شد، در سال هاي پس از مطرح شدنش در دل شعر جوان حوزه بود.
    
    حاميان نيما: نظام وفا و ميرزاده عشقي
    هنگامي که «افسانه» ي نيما در«قرن بيستمِ» عشقي منتشر شد، او شاعري بود 25 ساله و اگر حمايت دو غزلسراي نامي آن دوره يعني ميرزاده عشقي و نظام وفا نبود، هيچ امکاني براي ظهور نمي يافت، چه رسد به ثبوت! البته عشقي و وفا نيز جوان بودند اولي سه سال بزرگ تر از نيما بود و دومي 10 سال، با اين همه شهرت شان توانست سدي شود مقابل طوفاني که عليه نيما برخاسته بود؛ سيروس نيرو البته در مصاحبه اي گفته آنچه ما به عنوان «افسانه» اکنون مي خوانيم حاصلِ بازنگري نيما در سال هاي پاياني دهه بيست است و آنچه عشقي منتشر کرد، اصلاً چيز ديگري بوده. در اين باره البته، نيرو سخن گفته و ديگرشاگردان نيما، خاموش مانده اند با اين همه، حتي اگر روايت نيرو را بپذيريم، نيمايي که اکنون مي شناسيم کمترين تکيه گاهش بر «افسانه» بود و چه به عنوان نظريه پرداز و چه به عنوان شاعر، عرصه هاي ديگري را آزمود که براي شاعر جواني چون او، در حکم خودکشي ادبي در آن زمانه بود اما او به اتکاي درک خود از جهان، به پيش رفت و حتي اين مصيبت را به جان خريد که هم توسط کهن سرايان طرد شود و نامش را از تذکره هاي دهه هاي 1300 تا 1330 حذف کنند هم توسط نوسراياني که گاه او را آغازکننده اين راه هم نمي دانستند! البته شاعري چون نظام وفا، اجر تاريخي خود را گرفت و اکنون بيش و پيش از آنکه بواسطه شعر خود شناخته شود، به عنوان حامي نيما شناخته مي شود!
    
    ملک الشعراي بهار، سعيد نفيسي و پژمان بختياري حاميان شهريار
    شهريار به عنوان محبوب ترين شاعر کلاسيک گوي قرن حاضر هجري، نخستين دفتر شعرش را در 1310 منتشر کرد که سه نفر به عنوان حاميان معنوي وي بر اين دفتر مقدمه نوشتند: ملک الشعراي بهار، سعيد نفيسي و پژمان بختياري. حمايت اين سه نفر از شهريار، بسيار کارساز شد، نخست به اين دليل که محافل ادبي در آن دوره، دروازه هاي ورود شاعران جوان به جامعه ادبي بودند و شهريار 25 ساله، اگر حمايت بهار و بختياري نبود، به هيچ وجه نمي توانست مقابل «بزرگ سالاري» و «پدرسالاري» اين محافل دوام آورد؛ نکته دوم، تهراني نبودن شهريار بود که مزيد بر علت بود و اينکه او از شهري بود که در دوره استبداد کبير قاجار، پايتخت دوم و رقيب تهران محسوب مي شد و در دوره استبداد صغيرش هم، مجاهدانش براي فتح تهران آمده بودند؛ جرمي نابخشودني در آن روزگارِ پايتخت! اينکه در همين روزگار و پس از آن، چنان کار بر شهريار سخت مي شود که در پاسخ به فشارها و طعن و لعن هاي اصحاب اين محافل، به هجو، براي «تهران و تهراني» مي سرايد، حاصلِ چنين فضاي اجتماعي- فرهنگي در آن سال هاست. با اين وصف، او با اتکا به استعداد و افق فکري و ايده هاي نوي خود مي تواند بر فضاي فرهنگي فائق آيد و گرچه بهار نيازمند شهرت کشف «شهريار» نيست اما اين نيز يکي از افتخارات اوست.
    
    شاگرداني که معرف استاد شدند!
    در فاصله دهه 1320 تا دهه 1340، احتمالاً براي نخستين بار در تاريخ ادبي ايران [تا آنجا که مي توان به خاطر آورد] شاعران جواني ظهور کردند که تنها به اتکاي شعر خويش در جامعه ادبي مطرح شدند نه با حمايت استاد و از آنجا که استاد، خود مورد هجمه مخالفان بود، حتي سعي کردند مخالفاني چون دکتر حميدي شيرازي را بر دار شعر خويش آونگ کنند! البته از آنجا که خشونت واقعي شان از احساساتِ شاعرانه شان کمتر بود، خوشبختانه هيچ «مخالف نيما»يي در اين دهه ها، نه در کافه نادري و نه در محافل و نشست هاي شعري کشته نشد! گرچه برخي از شاگردان نيما چون نصرت رحماني که بين ايرانيان خارج از کشور هم شعرش محبوب بود، پيش از ظهور قيصر در سينماي مسعود کيميايي، با چاقوي ضامن دارش شناخته مي شد!
    واقعيت امر اين بود که نيماي سال ها در محاق مانده، ناگهان در ميانسالي مورد توجه نظريه پردازان حزب توده چون احسان طبري قرار گرفت [که او هم از جمله شاگردان وي درآمد گرچه هيچ گاه به عنوان شاعري نام آور مطرح نشد] و به دليل کمک مالي مستقيم سفارت اتحاد جماهير شوروي به اين حزب و سرمايه گذاري وسيع حزب توده در حوزه فرهنگ و ادبيات، نيما اين وسط، نفع خود را برد و چوبش را هم خورد پس از کودتاي 28 مرداد سال 32 و از نخستين کساني بود که دستگير شد و راهي زندان و اگر يکي از نويسندگان جوان آن دوره [که مدافع سرسخت او شد تا واپسين لحظات عمرش] نبود و گرز خشخاش نشان را در متکاي نيما پنهان نمي کرد و باج سبيلي به زندانبان نمي داد، نيما همان سال 32 در زندان مرده بود و بدل به شهيد راه مردم از منظر حزب توده شده بود! نيما باقي زندگي اش را مديون جلال آل احمد بود همچنان که شهرت و محبوبيتي را که در دهه سي، اندک اندک به دست آورد و تاج پادشاهي شعر را که پس از مرگش، در دهه چهل بر سرش نهادند، مديونِ شاگردان جوانش بود که به ايشان چيزي نداد مگر چند سطري ستايش مکتوب در چند نامه و البته انبوهي ناسزاي شفاهي، در فاصله سال هاي 1330 تا 1338! اينکه در دهه هاي اخير، شاعران و منتقدان جواني ظهور کرده اند که مي گويند نيما برتر از شاگردانش بود و دستاوردهايش توسط شاگردان بلاواسطه اي چون اخوان و شاملو و نصرت و ابتهاج و ديگران درک و اجرا نشده است، گرچه اشارتي هم به واقعيت دارد در برخي حوزه هاي مغفول مانده، اما بيشتر از بغض معاويه است تا حُب علي!
    آنچه واقعيت است، اين است که حتي شاعران جوان مخالف نيما چون فريدون توللي و دکتر خانلري، در معرفي نيما به جامعه ادبي، نقشي بيش از خودِ وي داشتند! ديگر، شاگردان بلاواسط يا با واسطي چون فروغ فرخزاد و نادر نادرپور که جاي خود دارند. در واقع مخالفت هاي نيما با توللي و خانلري بود که نامش را چه در دوره تسلط رسانه اي حزب توده و چه پس از کودتا، در رسانه ها زنده نگه داشت و اگر آن سيلي و توهين دکتر حميدي در کنگره نويسندگان 1325 نبود [که حتي ملک الشعراي بهار مخالف نيما را خشمگين کرد و کار حميدي را هم در دوره تسلط شاگردان نيما بر رسانه ها، تمام] اسم نيما پس از دهه ها ناشنيده ماندن، باز بر سر زبان ها نمي افتاد، چرا که حميدي جوان در آن سال، از نيماي ميانسال، بسيار مشهورتر و محبوب تر بود و تازه، مشهورترين وارثِ ادبي نيما در سال هاي بعد، شاگرد او بود و نخستين کتابش هم متاثر از شعر او! [واقعيتي که شاملو تا واپسين لحظات عمرش، سعي در کتمان آن داشت، ولو با جمع آوري و سوزاندن نخستين کتابش «آهنگ هاي فراموش شده»!] با اين همه، نيما که سال ها «ناديده» گرفته شده بود و در خلوت کار کرده بود، در ميانسالي، ديگر توان روحي آن را نداشت که شاهد موفقيت شاگردان و حتي مخالفاني باشد که اگر پيشنهادها و نوآوري هاي او نبودند، به يقين حتي تا دهه هاي چهل و پنجاه هم به شعري دست نمي يافتند که در دهه بيست به آن دست يافتند و از آنجا که هم به روايت جلال و هم اخوان، خود را در معرض هجوم همه مي ديد و بدگمان شده بود به زمين و زمان، هم فحش مي داد درخلوت و آشکار و شاگردان جوان نيز، مريدان خاموش بودند و اين راز را تا سال ها، آشکار نساختند و حتي آل احمد هم در لفافه نوشت، گرچه به آشکارگويي مشهور بود!
    با اين همه نبايد از ياد برد که نوميدي سياسي پس از کودتا، اين بدگماني نيما نسبت به موفقيت ديگران را، براي برخي از شاگردانش نيز به ارث گذاشت چنانکه اخوان در نامه اي به دوستي خارج از ايران در سال 1338، با گله از روزگار، در خرج کردن هيچ گونه ناسزايي در حق دو شاعر جوان آن سال ها يعني فروغ و نادرپور، خساست به خرج نداد! و جرم اين دو اين بود، که کتاب هاي شان پرخريدارتر از کتاب هاي اخوان بود! او اما، در دهه چهل با هر دو شاعر مهربان تر شد چون به ناگهان ورق برگشت و شهرت شاعر در پايتخت، همپاي محمد علي فردين شدکه شهرتش از شاه مملکت هم بيشتر بود!
    
    مرا کسي معرفي نکرد اما تو را معرفي مي کنم!
    شاعران جواني که از 1340 به بعد به جرگه نام آوران شعر ايران در حافظه جمعي پيوستند، گرچه که خود پشتوانه و پناه و معرفي نداشتند تا مخاطبان عام و حتي خاص ايشان را بشناسند اما خود به پشتيبان و پناه و معرف نسل بعد از خود بدل شدند که اغلب حتي شعرشان شباهتي به شعر ايشان نداشت و چه بسا، نفي کننده شعر ايشان نيز بود![در گفت و گويي با مفتون اميني - که اوايل دهه هشتاد، در ايران منتشر شد- شنيدم که مي گفت در سال 1335، او و ديگرپيروانِ نيما، رباعي و غزل و قصيده اي مي سرودند تا در نشست هاي ادبي پايتخت، نه آنکه شاعر حساب شان کنند، که آدم حساب شان کنند! تجربه اي که اين نسل در بي پناهي از سر گذراند قابل مقايسه با هيچ نسلي در سال هاي پيش و پس از آن نيست؛ با اين همه موفق شدند؛ چرا که به قول مفتون، خودشان پناه خودشان بودند و اگر هم با هم مخالفت و ضديتي داشتند به تخريب آشکارِ يکديگر کمر نمي بستند] اين پشتيباني از شعر جوان، فقط يک استثنا داشت که مشمول کهن سرايان جوان بود و پيروان نيما ايشان را در چارچوب «بازگشت ادبي» مي سنجيدند و اگر غزل هاي شهريار و سايه و اخوان را «تحمل» مي کردند به دليل نوآوري هاي مضموني و اغلب «اين زماني» ايشان و بيشتر هم به دليل حمايت ايشان از نيما و دستاوردهايش بود و البته محبوبيت غيرقابل کتمان شان در جامعه.
    پيروان نيما در دهه چهل، معرفِ شعري شدند که گرچه نتوانست محبوبيت اجتماعي به دست آورد اما در تحول شعر نو نقشي مهم ايفا کرد و دستاوردهايش، حتي به ظهور «غزل نو» در دهه پنجاه منجر شد و بيش از آن، به ظهور «غزل هفتاد» با همه نوآوري هايش.
    
    غزل جوان دهه 50 و پس از آن شعر جوان حوزه هنري در دهه 60
    پس از حمايت آشکار برخي از پيروان نيما از شعر آوانگارد دهه چهل و حمايتِ در نهانِ برخي ديگر و به ميدان آمدن چهره هايي تازه که شاگردان با واسطه نيما محسوب مي شدند [همچون يدالله رويايي و رضا براهني و حمايت همه جانبه ايشان از شعر آوانگاردي که در دهه هاي بيست و سي با اتکا به شعر هوشنگ ايراني و تندرکيا و در مخالفت راديکال با آنچه که «ايستايي شعر نيما» خوانده مي شد، ظهور کرده بود] رفته رفته اقبال عمومي از شعر نو کم و کمتر شد و اين کم توجهي به شعر نو در دهه پنجاه سه حرکت را رقم زد: اول قوت گرفتن نشست هاي ادبي سنتي که در دهه چهل، اقبال از آنها و شعر پيشنهادي آن ها، رو به افول گذاشته بود و اندک شاعرانِ جواني جذب شان شده بودند؛ دوم ظهور بي سابقه شعر سياسي بيانيه وار که در پي ملتهب شدن جامعه و محبوبيت «عمل گرايي روشنفکرانه» پس از جريان چريکي سال 49 پيش آمد و شعر نوميد دهه چهل که شاعرانش غرق در تخدير و تغزل و مستي بودند، جايش را به شعر شاعراني داد که حتي سينمارفتن را هم گناهي بزرگ مي پنداشتند چراکه حکم تفرج داشت و گرچه از مظاهر سينماي بدنه آن موقع، تنفر ايدئولوژيک داشتند اما در مقوله سخن گفتن از عشق، پيرو اين ديالوگ مشهور ناصر ملک مطيعي بودند که: «خدا اين چشم پاکو از ما نگيره!»؛ سوم ظهور غزل سراياني که خود را شاگردان باواسطه نيما مي دانستند و به پشتيباني يک شاعر جوان بي پشتيبان به نام علي رضا طبايي که يک تريبون پوپولار مثل مجله جوانان را به دست آورده بود[به سردبيري ر.اعتمادي-نويسنده بسيار مشهور عوام پسندنويس دهه پنجاه-] توانستند به جريان غالب شعر جوان اين دهه بدل شوند. جريان غزل نو و شاعران جواني که با هفته نامه جوانان مطرح شدند در سال هاي پس از 57، در پيوند با «اخلاقيات» ضد «تخدير و تغزلِ» شعر سياسي اين دهه و رويکردهاي ايدئولوژيک و بيان بيانيه وارش، شعر جوان حوزه هنري را شکل دادند و مورد حمايت گهگاهي اما مستمر جريان نشست هاي ادبي سنتي قرار گرفتند با دو چهره مشهور و محبوب چون مهرداد اوستا و مشفق کاشاني که در اواخر دهه پنجاه و اوايل دهه شصت، در ميانسالي خود بودند.
    در واقع، چه چهره هاي غزل نو همچون طبايي، پدرام، منزوي، بهمني و رجب زاده و چه چهره هاي شعر جوان حوزه، چندان از پشتوانه استعداديابي نسل پيش از خود برخوردار نشدند. سيد حسن حسيني از چنين پشتوانه اي بي بهره بود و حمايت مستمراميري فيروزکوهي از محمدرضا محمدي نيکو نيز چندان نپاييد چرا که وي در سال 63 درگذشت. قيصر امين پور هم اگر از حمايت دکتر شفيعي کدکني برخوردار شد، در سال هاي پس از مطرح شدنش در دل شعر جوان حوزه بود.سهيل محمودي خود در هفته نامه اطلاعات هفتگي، بي آن که از حمايت نسل پيشين برخوردار بوده باشد، به حامي شاعران نوآمده اوايل دهه شصت بدل شد؛ همچنان که يوسفعلي ميرشکاک نيز پيش از آن در صفحات ادبي روزنامه «جمهوري اسلامي» چنين کرده بود. ساعد باقري هم در راديو، همين رويه را در پيش گرفت؛ با اين همه حرکت بعدي، که پس از خروج اين شاعران از حوزه هنري در اواسط دهه شصت، پي ريخته شد و به ظهور و تثبيت «شعر جوان» [به عنوان يک نهاد اجتماعي-اداري، با مخاطبان وسيع بين شاعران نوآمده در دهه هفتاد] انجاميد، همچون حرکت اوايل دهه شصت ايشان در حوزه هنري، منجر به ظهور جرياني غالب نشد[لااقل با همان درجه پذيرش جامعه ادبي] که در مقالي ديگر بايد به چند و چون آن پرداخت؛ گرچه نمي توان به سادگي از شعر شاعراني همچون گروس عبدالملکيان گذشت که در دل نهاد «شعر جوان» پرورش يافتند و توسط محمدعلي بهمني در کنگره هاي سراسري شعر و داستان جوان بندرعباس به جامعه ادبي معرفي شدند.
    
    موج ناب، سبک اصفهان، موج سوم، نوگويان هفتاد، آوانگارديسم کارگاه براهني، غزل هفتاد
    منوچهر آتشي که خود شاعري بي پشتوانه بود در بدو ظهورش و سال ها پشت درِ بسته نشريه اي تهراني، کارهايش در صفحه پاسخ به خوانندگان منتشر مي شد [صفحه اي که مسئول ادبي اش نصرت رحماني بود!]، خود به حامي شاعران جواني بدل شد که در آغاز دهه 50 از استعدادي شگفت برخوردار بودند همچون هوشنگ چالنگي، هرمز علي پور و سيد علي صالحي و اين حرکت «شعر ناب» نام گرفت اما در دلِ سياست گرايي مفرط دهه پنجاه، همه گير نشد.هوشنگ گلشيري –استعداد کم نظير شعر در دهه چهل- که به ناچار، داستان را برگزيده بود در دهه شصت براي بازگشت به «عشق اول» اش، در ماهنامه مفيد به معرفي شاعران مستعد به جامعه ادبي همت گماشت که از آن ميان، عبدالعلي عظيمي، کامران بزرگ نيا و رضا چايچي درخشيدند.
    فرامرز سليماني که سال ها به عنوان شاعري جوان زير سايه شعر آوانگارد[در اشکال و اسامي مختلفش] به عنوان منتقد و شاعر به جامعه ادبي معرفي شده بود در دهه شصت و در کنار غلامحسين نصيري پور، کاظم سادات اشکوري، عظيم خليلي، موج سوم را پايه ريزي کرد که نخستين شيوه «ساده نگاري» پيش از همه گيري اين شيوه در دهه هشتاد بود و بسياري از شاعران جوان دهه شصت جذب آن شدند و آثارشان در «آدينه» توسط کاظم سادات اشکوري و در دنياي سخن توسط سليماني معرفي شد اما پس از مهاجرت سليماني به امريکا، اين موج نيز فرو نشست.
    نوگريان هفتاد نيز شاعراني بي پشتوانه و متکي به خود بودند که از اواسط دهه هفتاد و با قدرت گيري جريان اصلاحات در نشريات و دولت، مورد حمايت قرار گرفتند و شهرت برخي از ايشان، در مقاطعي با ستارگان سينماي ايران برابري کرد اما دولت مستعجل بودند!
    شاعران کارگاه دکتر براهني با معرفي مستقيم او وارد جامعه ادبي شدند اما معدودي بدون پشتوانه نام وي، به حيات ادبي شان ادامه دادند که از ايشان مي توان به شمس آقاجاني، رويا تفتي و فرخنده حاجي زاده اشاره کرد. غزل هفتاد در دل شعر هفتاد شکل گرفت و دو شاعر در اين مقطع به جامعه ادبي معرفي شدند بي آنکه از حمايت آشکار يا پنهان نسل پيش از خود يا همنسلان شان برخوردار باشند: محمد سعيد ميرزايي، هادي خوانساري.
منبع : روزنامه ایران
کد مطلب : ۳۴۱۸۶


سوز و گداز، راز دلنشینی سروده‌های شهریار است

میرجلال الدین کزازی

دوشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۶
سوز و گداز، راز دلنشینی سروده‌های شهریار است

در حسرت زنگي كه هيچگاه به صدا درنيامد

ابوالقاسم انجوي شيرازي

يکشنبه ۲۶ شهريور ۱۳۹۶
در حسرت زنگي كه هيچگاه به صدا درنيامد

فيلسوفِ عُصيان

نيچه

يکشنبه ۲۶ شهريور ۱۳۹۶
فيلسوفِ عُصيان

چلچراغ خاك آلود ادبيات

عبدالحسين زرين كوب

شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۶
چلچراغ خاك آلود ادبيات

فروش نامه گله هاي ديكنز از اندرسون

هانس اندرسون

شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۶
فروش نامه گله هاي ديكنز از اندرسون

فقیر گوش به زنگ هر فرمانی است

جلال آل‌احمد

يکشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۶
فقیر گوش به زنگ هر فرمانی است

اشراف به زبان مبدا و مقصد

بزرگ نادرزاد

يکشنبه ۱۹ شهريور ۱۳۹۶
اشراف به زبان مبدا و مقصد

سنایی غزنوی یک مصلح اجتماعی است

زهره سادات شمشیرگران

يکشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۶
سنایی غزنوی یک مصلح اجتماعی است

كليد دار خزانه فرهنگ و ادبيات ايران

استاد احمد مهدوي دامغاني

يکشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۶
كليد دار خزانه فرهنگ و ادبيات ايران

فلسفه همچون تزكيه نفس

زكرياي رازي

يکشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۶
فلسفه همچون تزكيه نفس

ستونِ ستبرِ ديگري از تالار ايران شناسي بشكست

محمد عبدالقديرويچ داندامايف

شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۶
ستونِ ستبرِ ديگري از تالار ايران شناسي بشكست

الهیأت لیبرال

استاد حمید پارسانیا

چهارشنبه ۸ شهريور ۱۳۹۶
الهیأت لیبرال

درباره «محمد پروين گنابادي» خادمِ زبان فارسي

محمد پروين گنابادي

چهارشنبه ۸ شهريور ۱۳۹۶
درباره «محمد پروين گنابادي» خادمِ زبان فارسي