۰
علیه وسواس محتوا
اصلا چگونه «منتقد»ی می‌تواند کتابی با عنوان «علیه تفسیر» بنویسد؟ احتمالا کلیشه عنوان «علیه فلان» که در تعداد قابل توجهی از آثار مدرن تکرار شده مشهورترین مثال خود را در این کتاب سوزان سانتاگ می‌یابد.
Share/Save/Bookmark
يکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ ۱۵:۰۷
به گزارش امروزنامه، یک ستون‌نویس مجله نیویورکر این اسم‌گذاری را چندان عجیب می‌یابد که با متهم‌ساختن سانتاگ به داشتن غرور خودستایانه در طول کتاب، اشاره می‌کند که او کلمه‌به‌کلمه کتاب را با فشار رتوریک بی‌رحمانه زبان خود به خواننده تحمیل می‌کند. در میانه خواندن کتاب می‌بینیم که سانتاگ به‌‌طرزی واقعا قانع‌کننده مقاله‌ای را که با محوریت مستقیم نقد فرم‌محور، در برابر رویکرد تفسیر محتوا، نوشته با این جمله به پایان می‌برد: «ما به‌جای معناشناسی (هرمنوتیک) به یک کِیف‌شناسی هنر نیازمندیم»! شاید این اشاره بد نباشد که سانتاگ در گفت‌وگویی در ایام سالخوردگی گفته بود که احساسات کتابخانه‌اش جریحه‌دار خواهد شد اگر کتاب نخوانده‌ای در آن قرار دهد. همین جمله و ارجاعات بی‌شمار او به کتاب‌ها و آثار هنری در آثارش، به قدر کافی گویای دانش و تسلطش بر ادبیات و آثار هنری است. همین کتاب او هم سرشار از ارجاعات به متون مختلف ادبی و نمایشی از سوفوکل تا سارتر و از آرنت تا رنه و برسون است. وقتی چنین فردی در جبهه فرم می‌ایستد می‌توان حدس زد که این بی‌شمار کتاب را با چه هاضمه‌ای از صورت‌گرایی مطالعه کرده است. نام «علیه تفسیر» خود چنین وانمود می‌کند که کتاب بیشتر رویکردی تفسیرستیزانه دارد، حال آنکه اگر از دو مقاله آغازین آن با همین محور بگذریم، بی‌شک، این کتاب یکی از مهم‌ترین آثار انتقادیتفسیری نوشته‌شده تاکنون است. کتابی که به‌رغم مثال‌های عینی و ملموس بسیار، در مرتبه‌ای بالاتر، بیشتر در جرگه‌ نقد «مرتبه دوم‌» (باید دقت کرد که نه درجه دوم) یعنی نقد نقد قرار می‌گیرد.

مقاله‌ای که عنوان جنجالی کتاب از آن برآمده، درواقع، نقدی است بر تفسیر محاکات‌باور از هنر و نیز شیوه نقد محتوامحوری که درنتیجه این نگاه به وجود می‌‌آید. نگاهی که هنر را در درجه نازل‌تری از اعتبار نسبت به واقعیت و «ناگزیر به توجیه خویش» تاویل می‌کند. بحثی که می‌توان آن را تا مباحث دامنه‌دارتری همچون هنر متعهد و هنر بازنمایانه تعمیم داد. سانتاگ بحث از نقد محتوامحور و انتقاد از آن را، به شکلی جذاب، تا انتهای این مقاله ادامه می‌دهد. و در مقاله بعدی نیز همین زبان هیجانمند خود را در باب سبک پی می‌گیرد. کار او در این مقاله در همان ابتدا تاختن بر منتقدان و نظریه‌پردازانی است که در دوگانه فرم و محتوا از این سخن می‌گویند که این دو از یکدیگر جدا نبوده و نیستند؛ اگر مجاز باشیم باید از این تعبیر استفاده کنیم که اینان محافظه‌کاران میانه‌روی میان دو جناح «سبک» و «محتوای بازنمایاننده» هستند. برای ما مفهوم سبک تحت‌شعاع دوگانگی فرممحتوا قرار دارد. سانتاگ خیال این دسته را مطمئن می‌کند و با این زمینه که مفهوم سبک برای ما عمدتا با کلیت مادی اثر در ارتباط است و به طبع مفهوم محتوا از جزئیت برخوردار است می‌گوید که هرگونه پذیرش رابطه ارگانیک میان سبک و محتوا، پیشتر، محتوا را تحت انقیاد درمی‌آورد. او نتیجه می‌گیرد که «اساسا نفس اینکه یک اثر هنری محتوایی داشته باشد خود نتیجه‌ یک قرارداد سبکی ویژه است.» اگر شما هم، چونان نگارنده این یادداشت، در این دعوا قائل به آن حد کذایی اوسط نباشید، کتاب سانتاگ نویدبخش حظ افزون‌تری برای شماست، علی‌الخصوص که وجه فرمی اثر، چه ادبی و چه سایر هنرها برای‌تان ارجح باشد. اگرچه نوع بحث، زبان سانتاگ و ارجاعات و مثال‌های جاندار و روشنش، در میانه مطالعه، خود، هر خواننده‌ای را به وجدی کاشفانه برمی‌آورد.

سانتاگ منتقدی است سختگیر و رادیکال که برای کار نقد یک استراتژی روشن دارد: او به موضوع نقد از تمام جهات حمله می‌کند، حتی اگر این موضوع خود «نقد» باشد. این کیفیت حمله شش‌جهتی شرح‌ها، سانتاگ را در جایی از تکمله فصل «درباره سبک» به این نقطه می‌کشاند که مفهوم سبک را در تفسیری پدیدارشناختی و بدن‌مند، که یادآور گزارش مرلوپونتی از مفهوم سبک است، حائز وجهی معرفت‌شناختی و ادراکی می‌شمرد و هرگونه تجربه، حتی تجارب غیرهنری، را مصداقی از آن عنوان می‌کند.

هرچه هم منتقدان «علیه تفسیر» کار سوزان سانتاگ را به اتهاماتی همچون عدم دقت در اوصاف و اشارات، تشبیهات نابجا و یا بازگویی امور بدیهی در الفاظ کتابت و قلم متهم کنند، باز شأن - به‌قول مترجم فارسی- کلاسیک آن تقلیل نمی‌یابد. گو این که بر سایر کلاسیک‌ها نیز، چه فلسفی باشند، چه ادبی و چه نقدی، بی‌شک انتقاداتی رواست، ولی بی‌شک این انتقادات، چه متوجه قصورات و سهوهای مؤلف باشند و چه نقدهای روشمند و اصولی، از ارج و جایگاه آن آثار هیچ نمی‌کاهند. سانتاگ در این مجموعه مقالات که طیف بسیار وسیعی از موضوعات و افراد را به مثابه مثال‌هایی برای تفصیل دیدگاه خاصش علیه وسواس هرروزه‌ و همیشگی منتقدان برای تفسیر شاهد می‌آورد، ما را متوجه این نکته می‌سازد که شکل افراطی دربند معنابودن نهایتا ما را از آن وجه اثر که آن را «اثر» ساخته دور می‌سازد. ما می‌بایست تفسیرکردن و تفسیرکردن بیشتر، شرح و نقد مضاعف را به کناری بگذاریم و متوجه فرم شویم. اینجا است که تکلیف عنوان کتاب مشخص می‌شود. شاید آنچه بنا به باور برخی «علیه تفسیر» را مبدل به مشهورترین متن نقد زیباشناختی دوران مابعد جنگ و یکی از مهم‌ترین متون جدلی نقد هنر و ادبیات می‌کند همین عنوان غریب، کوتاه، گنده‌گویانه و جذاب است که دغدغه‌های روزنامه‌نگار و منتقدی همچون سانتاگ را به نهیبی مبدل می‌کند که نمی‌توان نشنیده گرفت و درباره‌اش تامل نکرد.
منبع : روزنامه آرمان
کد مطلب : ۳۸۷۳۶


هزار دستانِ بی‌مزار

چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶
هزار دستانِ بی‌مزار